تبلیغات
پارس ها - رمان - مطالب دانلود رمان شورشی

پارس ها - رمان

رمان,رمان عاشقانه, رمان ایرانی, رمان رمان رمان, رمان عاشقانه و خنده دار,رمان عاشقانه پلیسی, رمان عاشقانه صحنه دار,رمان عاشقانه ج

دانلود رمان شورشی

دانلود رمان شورشی - parsha.mihanblog.com

دانلود رمان شورشی پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

نام رمان:شورشی

نویسنده:آذر شکیبا

تعداد صفحات:250

خلاصه داستان:

بند کفشهامو بستم و با حالت دو از خونه خارج شدم از فکر اینکه دیر برسم داشتم دیوونه میشدم.حتما ایندفه اخراج میشدم.من مسئول پذیرایی از مهمونای شرکت بودم و تا حالا هیچوقت کارمو به درستی انجام نداده بودم اما به لطف کیان معاون شرکت که هیچوقت خراب کاریهامو به رییس گزارش نداده بود تا حالا اخراج نشده بودم.

ولی ایندفه فرق میکرد و مهمونای شرکت خارجی بودن و پای یه قرارداد مهم درمیون بود و بدتر از اون اینکه خود رییس هم همراهیمون میکرد.مطمئن بودم که ایندفه حتما اخراج میشم و بعدم که توان پرداخت اجاره خونه رو نداشتیم .آقای عبدی مارو از خونه بیرون میکنه و معلوم نیست چه وضعی پیش میاد.
به ایستگاه اتوبوس رسیدم اما داشت میرفت ..دنبالش دویدم و چنان فریاد میزدم وایسا که مردمی که توی خیابون بودن همه با تعجب نگام میکردن .اتوبوس ایستاد و من با کشیدن یه نفس آسوده سوار شدم .همه ی آدمای توی اتوبوس نگام میکردن. یادم افتاد چه جوری داد میزدم خجالت کشیدم .اما واسه اینکه خودمو نباخته باشم اخمی کردم و سرمو بالا گرفتم.
بالاخره با پنج دقیقه تاخیر به شرکت رسیدم.کیان جلوی در به ماشینش تکیه داده بود وعصبی به نظر می رسید.خودمو خونسرد نشون دادم و به سمتش رفتم و سلام کردم..با حرص گفت:
- خانم محبوب..ما چطور تا ده دقیقه دیگه خودمونو برسونیم..تمام سعیتون برای زودتر اومدن این بود که تاخیر پنج دقیقه ای داشته باشین از لحن رسمیش معلوم بود خیلی عصبانیه..خودمو مظلوم گرفتم وگفتم
- ببخشید كیان..من به اتوبوس نرسیدم..خب من كه مثل تو ماشین ندارم
كمی آروم شد و گفت: همیشه سعی میكنی از وضعیت اقتصادیت برای توجیه خرابكاریهات استفاده كنی...زود باش سوارشو ...دیر شده...سوارشدم و حركت كرد با سرعت رانندگی میكرد. شروع كرد به حرف زدن و گفت:
این مهمونا خیلی مهم اند اگه این قرارداد عملی نشه اعتبارمون كاملا خراب میشه و حتی ممكنه تا مرز ورشكستگی بیش بریم بس سعیتو بكن كه خرابكاری نكنی و درست رفتار كنی...در ضمن رئیس دیروز مجبور شد بره كانادا...دیشب پرواز داشت واسه همین همراهمون نیست و كارمون سخت تره..پسرش ماهور با نامزدش مارو همراهی میكنن..تو ماهور رو تاحالا ندیدی ...اگه كارتو درست انجام ندی و اون تصمیم به اخراجت بگیره من هیچ كاری نمیتونم برات بكنم..راستی امروز كه مهمونا توی هتل اقامت میكنند اما لازمه به خونوادت خبر بدی كه برای یه هفته باید همراهشون به كیش بری..قراره جلسات اونجا برگزار بشه و متاسفانه من مجبورم اینجا بمونم و به كارای شركت رسیدگی كنم نفسی كشید و نگاهم كرد خودمو ناراحت نشون دادم و گفتم : انقدر ها هم دست و با چلفتی نیستم دیگه...
ادامه داد: مهمونا سه تا آقا و دو خانم اند
برگه ای ازتوی داشبورد در آورد و به دستم داد و گفت:
مشخصات و عكس مهموناست همین الان حفظشون كن..دو تاشون آلمانی و دو تای دیگه چینی اند یكیشون هم اسمش سامان بهادره..توی شركت آلمانی كارمیكنه... آتوسا ما باید هرطورشده كاری كنیم اونا روی خط تولیدمون سرمایه گذاری كنن و تنها كاری كه لازمه تو بكنی اینه كه به اونا خوش بگذره كارای قرار داد و ماهور و پدیده انجام میدن...پدیده قبلا توی شركت ماهان مسئول فروش بود..انگار بعد از نامزدیش با ماهور عذرشو خواستن ..البته دلیل جور كرده بودن...درسته كه ماهان تو خیلی از قراردادها شریك ماست اما به هرحال هرشریكی یه جورایی رقیب محسوب میشه...آتوسا حواستو بده كه درست رفتار كنی...
همینطور كه اطلاعات برگه رو حفظ كردم با حرص گفتم: كیان میشه مثل بچه ها باهام رفتار نكنی؟
به فرودگاه رسیدیم كه تلفن كیان زنگ خورد...جواب داد وگفت: ما جلوی در ورودی هستیم..باشه
قطع كرد و گفت: به موقع رسیدیم...سعی كن با من رسمی باشی..دارن میان بیرون..
لیموزین مشكی شركت هم از راه رسید..قبلش داشتم فكر میكردم چطور قراره مهمونا رو با خودمون ببریم..قبلا هم چند باری مهمون خارجی داشتیم اما نه به این مهمی..چطور باید با اون لهجه ی بدم انگلیسی صحبت میكردم؟ حالا میفهمیدم واقعا استخدام و موندنم توی شركت رو مدیون كیان بودم
كیان از دوستای برادرم آرمین بود و اون بود كه منو به آقای مشرقی رئیس شركتمون معرفی كرد منی كه بعد از گرفتن مدرك فوق لیسانسم توی خونه نشسته بودم و بیر شدن بدر و مادرم و میدیدم كه همه ی تلاششون جور كردن بول شهریه ی آرمین و آرمیتا و برداخت اجاره خونه بود..اما بالاخره منم تونستم با اینكار كمكی كرده باشم.
با چشم غره ای كه كیان رفت به خودم اومدم..توی دلم گفتم: وای خدا اینا كی رسیدن؟ چرا وسط مراسم معارفه ایم و من نفهمیدم..لبخندی زدم و شروع به سلام و احوالبرسی كردم .یه زن و مرد آلمانی با صورت سرخ و موهای بور وچشمهای آبی..مرده كه اسمش "مایكل " بود حدودا چهل ساله به نظر می رسید. لبخندی روی لباش بود بهش لبخند زدم. اون خانم هم كه به نظر من خیلی بهش شباهت داشت اسمش "كلرا " بود به نظر مهربون میومد..به هرحال برای كار من لازم بود كه توی نگاه اول بتونم روحیات مهمونای شركت رو تشخیص بدم ..نوبت به خانم و آقای چینی رسید.. هردوشون نام خانوادگیشون "یان" بود حالا نمیدونم خواهر وبرادر بودن یا زن وشوهر؟! خدای من از روی چهرشون هیچی نمیتونستم تشخیص بدم. خبری از سامان بهادر و ماهور مشرقی و پدیده نبود..خدارو شكر كیان مهمونا رو به سوار شدن توی اتومبیل دعوت كردم و من تونستم نفس راحتی بكشم

ادامه مطلب



طبقه بندی: رمان، دانلود رمان، رمان عاشقانه، دانلود رمان شورشی،
برچسب ها:دانلود رمان شورشی، دانلود رمان شورشی برای اندروید، دانلود رمان شورشی برای جاوا، دانلود رمان شورشی برای پی دی اف، دانلود رمان شورشی برای aok، دانلود رمان شورشی برای ePUB، دانلود رمان شورشی برای ایفون و ایپد،

[ شنبه 27 تیر 1394 ] [ 06:57 ب.ظ ] [ امیر حسین ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه